👼😊😍فرشـღـتـه بـی بـال😘😍👼

👼😍😘همه چیز در این وبلاگ😘😍👼

چی فکر میکردیم چی شد ....

تلخ ترین قسمتِ زندگی اونجاست
که آدم به خودش میگه :
چی فکر می‌کردیم
و چی شد . . !
۲ ۰
milad mirshekar
۱۲ بهمن ۲۳:۳۱
آری
هیییییییییی

پاسخ :

هعیییییییییی
Engineer Sarmadi
۱۲ بهمن ۲۳:۵۹
 http://psarmadi.blog.ir/post/داستان-یک-استکان-شکسته-آخرین-عاشقانه-های-ری-را 

پاسخ :

ممنونم
reza na
۱۳ بهمن ۰۰:۴۰
دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت.. خدا سکوت کرد. جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت.. خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت.. خدا سکوت کرد.


به پر و پای فرشته‌ و انسان پیچید.. خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت.. خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد.. خدا سکوتش را شکست و گفت: عزیزم؛ اما یک روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی! تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن. لا به لای هق هقش گفت: اما با یک روز… با یک روز چه کار می توان کرد؟

خدا گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی‌یابد هزار سال هم به کارش نمی‌آید. آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می‌درخشید؛ اما می‌ترسید حرکت کند، می‌ترسید راه برود و زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد.

قدری ایستاد.. بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده‌ای دارد؟ بهتر است این مشت زندگی را مصرف کنم. آن وقت شروع به دویدن کرد.. زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و بویید. چنان به وجد آمد که دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، می‌تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد.

در آن یک روز آسمان‌خراشی را بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد؛ اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید، روی چمن خوابید، کفشدوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که او را نمی‌شناختند سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.

او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد. لذت برد و سرشار شد و بخشید. عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او در همان یک روز زندگی کرد؛ اما فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند: امروز او درگذشت.. کسی که هزار سال زیسته بود!

پاسخ :

سپاس از نوشته زیباتون
mahtab naseri
۱۳ بهمن ۰۳:۱۹
آخ ‌گل گفتی 😢

پاسخ :

:(
آقای سر به هوا(o_0)
۱۳ بهمن ۰۷:۵۷
اخ  اخ اخ اخ
چرا اینو نوشتی؟؟؟

پاسخ :

دلتونم پره نچ نچ نچ
علیـ ــر ضــا
۱۳ بهمن ۰۸:۲۳
😀😀 فکر نکن 

پاسخ :

نمیشه
علیرضا امیدیان نسب
۱۳ بهمن ۰۹:۵۲
چی.فکر.کردی چی شد؟

پاسخ :

بعضی اوقات فکرایی ک تو ذهنمونه فکر میکنیم میشه و نمیشه
ղმբმʂ .
۱۳ بهمن ۱۱:۰۵
هووووم

پاسخ :

اوهومممم
shab gard
۱۳ بهمن ۱۱:۱۲
همیشه اونجری نمیشه که ما فک میکنیم

پاسخ :

اوهومممم
استاد بزرگ
۱۳ بهمن ۱۱:۲۹
دقیقا همین طوره

پاسخ :

بله متاسفانه
reza na
۱۳ بهمن ۱۳:۰۳
خواهش ابجی

پاسخ :

:)
عرفان ...
۱۳ بهمن ۲۰:۲۷
دنیای کامپیوتر:
(همون هدری که گذاشتی خوب بود)

پاسخ :

همون دختره؟سیاه سفیده یا اون یکی؟
عرفان ...
۱۳ بهمن ۲۰:۳۲
دنیای کامپیوتر:
(همون دختری که تمام رخ با چهره ای عبوص نگاه میکرد)

پاسخ :

خخخ باشه اما سرعت وبو کم میکنه
عرفان ...
۱۳ بهمن ۲۰:۳۳
دنیای کامپیوتر:
(هر جور راحتی و صلاح میدونی)

پاسخ :

ممنون
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
فرشـღـته ها
همیشه وجود دارند
ولی چون بال ندارن
بهشون میگن دختر
👼👼
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان